تبليغاتX
آرام
ادبی
دريغا كه بار دگر شام شد ،
"سراپاي گيتي سيه فام شد ،
"همه خلق را گاه آرام شد ،
" مگر من ، كه رنج و غمم شد فزون .
" جهان را نباشد خوشي در مزاج ،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
"وليكن در آن گوشه در پاي كاج ،
"چكيده است بر خاك سه قطره خون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 9:59  توسط آرام  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 11:14  توسط آرام  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 9:33  توسط آرام  | 

قلب تو هوا را گرم كرد
در هواي گرم
عشق ما تعارف پنير بود و
قناعت به نگاه در چاه آب.

مردم كه در گرما
از باران مي آمدند
گفتي از اتاق بروند
چراغ بگذارند
من تو را دوست دارم.

اي تو
اي تو عادل
تو عادلانه غزل را
در خواب
در ظرف هاي شكسته
تنها نمي گذاري
در اطراف انفجار
يك شاخه ي له شده ي انگور است
قضاوت فقط از توست.

شاخه ي ابريشم را از چهره ات بر مي دارم
گفتم از توست
گفتي: نه، باد آورده است.
هنگام كه در طنز خاكستري زمستان
زمين را تازيانه مي زدي
خون شقايق از پوستم بر زمين ريخت

احمد رضا احمدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 11:45  توسط آرام  | 

درد های من...

اگر نمي خواهي بر تيره بختي من گواهي دهي
خواهش دارم روبه روي من نمان، عبور كن،
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند.
من حتي ظرفي ميوه نداشتم كه به مهمان
تعارف كنم، آمد- نشست- جراحت
و زخم هاي مرا ديد و رفت- در سكوت ما
دو سه شاخه ي شمعداني گل دادند
دردهاي من و مهمان به هم شباهت نداشت
وگرنه بيش تر نزد من مي ماند.
مرا ديگران هم ترك كرده بودند، اما بعد از رفتن
مهمان از خانه آه كشيدم، آهي كه مي توانست
كبريت مرطوبي را روشن كند، شاخه و برك هاي
گل هاي اطلسي و لادن
دروغين بودند اگر حقيقت داشتند
كنار آه من مي شكفتند، مهمان هنگام
خداحافظي به من گفته بود: آينده اي در كار نيست
قلب با رقت و نامنظم مي تپد، پس
فقط بايد سكوت كرد و برگ هاي
درختان و پرندگان مرده را شمرد
پس من در غيبت مهمان درختان را
از فصل جدا كردم.

احمد رضا احمدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 11:43  توسط آرام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 10:11  توسط آرام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 8:11  توسط آرام  | 


.
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
!و به تو
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 10:0  توسط آرام  | 

نخستين سفرم
با اسبي آغاز شد
- که در جيبم جاي مي گرفت -
از اتاق تا بالکن.
سفر کوتاهي بود
اما من درياها را پشت سر گذاشتم
شهر هاي پر ستاره را
از ابتداي جهان
تا انتهاي جهان رفتم
و اين سفر
تنها سفر بي خطر من بود.

رسول یونان

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 13:10  توسط آرام  | 

فيلم سينمايي «فلامينگو شماره 13»

با بازي شمس لنگرودي و رسول يونان در ايتاليا

 

ایلنا: فيلم سينمايي «فلامينگو شماره 13» به کارگرداني «حميدرضا عليقليان» به نمايندگي از سينماي ايران در ششمين دوره جشنواره بين المللي «فيلم براي صلح» در کشور ايتاليا به نمايش در می آيد.
به گزارش ايلنا به نقل از روابط عمومي مؤسسه سينمايي «خط سوم»، فيلم سينمايي «فلامينگو شماره 13» به کارگرداني «حميدرضا عليقليان» و با بازي شاعر سرشناس ايراني «شمس لنگرودي» و نويسندگی و بازی شاعر جوان ايرانی «رسول يونان» به نمايندگي از سينماي ايران در جديدترين حضور بين المللي خود، روز 12 تيرماه جاری (3 جولای) در ششمين دوره جشنواره بين -المللي «فيلم براي صلح» در ايتاليا به روي پرده می رود.

درباره‌ انسان‌ هايي است كه از خود و زندگي ‌هاي روزمره تبعيد شده‌ اند. آن ‌ها با هم در يك تبعيدگاه زندگي مي ‌كنند. سليمان (با بازي رسول يونان) كه گندمزاران را به آتش كشيده و متهم به قتل يك نفر است، افسانه ‌اي مي ‌آفريند. او معتقد است فلامينگويي ديده است با منقاري خون‌ آلود؛ اين فلامينگو به جاي ساحل، در دوردست‌ ها زندگي مي ‌كند و نماد شكستن حصارهاي تبعيدگاه است. سليمان بر سر اين افسانه‌ ها جانش را مي‌ بازد؛ اما زنش "تاماي"، مرگ او را باور ندارد. استاد (با بازي شمس لنگرودي) چراغ روشن اين قصه‌ غم ‌انگيز است. او عليه بي ‌عدالتي‌ هاي رايج در اين قصه اسلحه مي‌ كشد ...
فيلم سينمايي «فلامينگو شماره 13» در اولين حضور بين المللی خود، در بخش مسابقه اصلي بيست و سومين دوره جشنواره بين -المللي فيلم توکيو در کشور ژاپن به روي پرده رفت و مورد استقبال منتقدين و تماشاگران حاضر در جشنواره قرار گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 13:6  توسط آرام  | 

ما صبح فردا امتحان داریم

باید

ساعت آغاز عطر یاس

ساعت برگ ریزان درختان

ساعت ضربان قلب

ساعت شنیدن خبر های مه آلود

ساعت مد دریا

ساعت جذر امید را امتحان دهیم

ما همگی بیماریم

در امتحان فردا

که در یک میدان چمن

به هوای بهاری

و معلمین فداکار

انجام می شود

شرکت نمی کنیم.*

احمد رضا احمدی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 11:57  توسط آرام  | 

باغبان پیر باغ !

به صلیبت کشیده اند.

چشمانت از حدقه در آمده است

وکلاهت پس معرکه است.

نگاه کن!

فقط نگاه کن!

گنجشک های هزاره سوم را

هراسی از امواج مایکروویو نیست

چه رسد به تن پوشالی تو

که تنها کلاغی بر آن می نشیند.

برگرفته از وبلاگ دوست عزیزم خطی بر دیوار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 8:55  توسط آرام  | 

غروب

دستی تکه های تنگ شکسته را

از روی ساحل جمع می کرد

وماهی کوچک همچنان بر شن ها بود

آن ماهی مرده من بودم

آن دست تو نبودی؟

 (شعر ازاکبر میرجعفری)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 8:53  توسط آرام  | 

من هم یکی از کاوشگران بودم

وقتی رسیدیم به آن دیار کهن ،

یکی مان فریاد زد:

-یافتم:

بقایای حنجره ای را که:

«دوستت دارم » نگفته است !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 11:40  توسط آرام  | 

تا می‌گفتم باران

آسمان می‌بارید.

حالا فقط

انگشتِ شست‌َش را حواله‌اَم می‌کند!

کاش نرفته بودی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 11:40  توسط آرام  | 

حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 10:51  توسط آرام  | 

 

ویار کرده‌ایم خاک وطن ببلعیم

این بچه حتماً سرباز است.

 

قرص ضد حاملگی اثری نبخشید

قابل پیش‌بینی بود

این بچه به دنیا نیامده سر جنگ دارد.

 

کار از کار گذشته است

باید به فکر تدارک جنگی خانگی بود

وگرنه با تن خود جنگ می‌کند.

 

ویار کرده‌ایم

و خاک وطن

برای همین بچه کافی است.

 

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 10:39  توسط آرام  | 

اين صبح، اين نسيم، اين سفره‌ی مُهيا شده‌ی سبز، اين من و اين تو، همه شاهدند
که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... يکی شدند و يگانه.
تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمديم.
اول فقط يک دلْ‌دل بود. يک هوای نشستن و گفتن.
يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. يک هنوز باهمِ ساده.
رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم.
بعد يکصدا شديم. هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گريه، همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن.
برای يک قدم‌زدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته، برای يک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ...
برای همسفر هميشه‌ی عشق ... باران!
باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشه‌ات را نمی‌خواهم
... نشانی خانه‌ات کجاست؟!

تهران
اسفند ۱۳۷۴
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 10:24  توسط آرام  | 


گلم
این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
حکایت کسی که جادوی کتاب
مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
و می رفتم
و می رفتم
و می رفتم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم میکردند!

سند زده ام یک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد

مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن
حرمت چشمان تو بود 
نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای
که آویشن را می سرود
حرمت نگه دار دلم
گلم

نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم

عرفان لایت با طعم نعنا

شک دارم به ترانه ای که
زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!

پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گوئی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود

دلم
گلم
حرمت نگه دار
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گریه می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟
و تا کِی ؟!
و به کدام مرام بمیرد

آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام و
عطر آویشن

           حسین پناهی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 8:57  توسط آرام  | 

نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 8:55  توسط آرام  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 12:24  توسط آرام  | 

 

نه

بايد بروم

تندتر از مردمك هاي خانه هاي سكوت

نه

تندتر از گام هاي خاكستري و نازك اين جوي بي سرانجام

بايد اين حنجره گر گرفته ياري كند مرا

آرام

نه

بايد كه تند بروم....تندتر...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 9:57  توسط آرام  | 

سروده‌ی نیکولا مادزیروف/ برگردان: سهراب رحیمی

ترجمه شعر: بازمانده


 NIKOLA MADZIROV- 1973


از هر حقیقتی که درباره‌ی اصالت درختان و رودخانه‌ها و شهرها بود؛ خودم را جدا کردم.
نامم خیابانی خواهد شد برای خداحافظی
و قلبم در عکس‌های رادیولوژی دیده خواهد شد!
من حتی خودم را از تو جدا کردم؛ ای مادر تمامی آسمان‌ها و خانه‌های بی غم
حالا خون من؛ پناهنده‌ای‌ست متعلق به ارواح بی‌شمار و زخم‌های باز
خدای من در فسفر چوب کبریت زندگی می‌کند؛ در خاکستری که هیزم دارد
وقتی که می‌خوابم به نقشه‌ی جهان احتیاجی ندارم
حالا سایه‌ی ساقه ی‌گندم؛ تنم را می‌پوشاند
و کلمات من همانقدر با ارزشند
که یک ساعت دیواری قدیمی که زمان را اندازه نمی‌گیرد
از خودم جدایی ساز کردم تا به پوست تو برسم که بوی عسل و باد می‌دهد
به نام تو بازگشتم
که معنای تشویشی می‌دهد
که آرامم می‌کند
که دروازه‌های شهر را در خوابهای من باز می‌کند
از هوا؛ آب و آتش خودم را جدا کردم
از زمینی که در آن آفریده شدمَ.

درون من، موطن من اقامت دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 9:12  توسط آرام  | 

...شیرین جان آرام بگیر

دستانت را حلقه کن در اطرافم

آسوده سرت را بگذار

خیس از اشکم کن

تا آرام بگیری

اکنون من

برای رسیدن آماده ام.

برای شکفتن و...

آرام بگیر شیرین جان..

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 11:0  توسط آرام  | 

...بر تو که دیروز گلایه مند زمانه بودی ..

امروز بسیار به تو اندیشیدم

به اندازه دوست داشتن وسعت گرفتم

بالهایم را گستراندم

دمی در سایه ام بنشین

تا آرام بگیرم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 10:54  توسط آرام  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 9:50  توسط آرام  | 

 

بانو

تو زیبایی

           زیبا

که هر روز خورشید طلوع می‌کند

                                      برای دیدنت


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 8:58  توسط آرام  | 

...و عشق

تنها گناهیست

که خدا هم

برای ارتکابش

ایستاده کف میزند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 8:50  توسط آرام  | 

 

آرام مي روم

در گمگشته كوچه اي

كه دريغ از يك چراغ

كه آمدنت را با پلك هاي گاه و بي گاهش شماره كند

 

آرام مي روم

در غباري از انتظاري براي نمي دانم

كه مرا از گذشته ام و تمامي چشم هايي كه مي شناختم دور مي كند

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 8:20  توسط آرام  | 

هوا ابری ست

اما خیالت راحت

خیال باریدن ندارد..

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 8:15  توسط آرام  |